ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

بچه میمون

دیشب شبکه چهار یه برنامه ی خیلی جالب راجع به مراکز محبت و عشق در مغز نشون میداد؛ سالها پیش یه تحقیق روانشناسی روی یه بچه میمون انجام میدن، توی این تحقیق دو تا روبات مادر میمون درست می کنن، هر دو روبات کاملا به هم شبیه بودن، یکی از اونا شیر میداد، و دیگری توانایی شیردادن نداشت و فقط با یه لباس نرم پوشانده شده بود، بچه میمون هر روز 16ساعت از وقتشو تو آغوش مادر با لباس نرم سپری میکرد، و فقط موقع گرسنگی به مادر شیرده رجوع میکرد...همچنین در مقابل روبات ترسناکی که برای آزمایش در مقابلش قرار دادن سریعا به مادر با آغوش گرم و نرم پناه برد... این آزمایش خیلی برام جالب بود، همیشه فکر می کردم که ابوالفضل وقتی گرسنه ست یاد مامان ندا می افته، یکی...
29 فروردين 1391

عکسهای پسری

سلام سلام سلام بالاخره اومدم خونه ی مامان جون و عکسهای اسکن شده رو تحویل گرفتم... عزیزم مبارکت باشه... دوستت دارم... ... ...
28 فروردين 1391

بهترین هدیه تولد

درست روز تولدم، 24 فروردین91، عکسهای آتلیه ت آماده شدن، خیلی ذوق کردم وقتی به دستم رسید... کتایون جون گفتش اینقدر هیجان داشتی و خودم عاشق ابوالفضل شدم؛سعی کردم عکسها رو زودتر آماده کنم... دایی هادی عکسهاتو اسکن کرده فعلا نتونستم ازش بگیرم ولی از تابلوهات عکس انداختم میزارم تا بعد بقیه ی عکسها رو برات پست کنم... ... ...
27 فروردين 1391

لالا

دیگه حسابی توی خواب هم غلت میزنی و کار من شده هی بیدار شدن و پشت به روکردنت... ...
27 فروردين 1391

پست با تاخیر

هشتم فروردین، دلم خیلی برای مامان اینا که رفته بودن اصفهان تنگ شده بود،بابامحسن هم که می خواست بره سرکار، برنامه ریختم برم خونه خاله منا، صبح ساعت9 اونجا بودیم، شب هم بابا اومد دنبالمون، از اونجاییکه یه سری عکس با دوربین خاله ازت انداخته بودم و می خواستم که اون عکسها هم در این پست باشن این پست و با تاخیر نوشتم، ولی بازم عکسها به دستم نرسید... این اولین خاله بازی بود... ...
27 فروردين 1391

آغاز

مامان ندا تولدت مبارک... کی بشه که این جمله رو از پسرم بشنوم... ...
24 فروردين 1391

جاروبرقی

اوایل با صدای جارو برقی بیدار نمیشدی، بنابراین هروقت می خوابیدی من سعی می کردم که جارو بکشم، چندماهیه که واکنشهای خیلی بامزه ای نسبت به جارو برقی نشون میدی، فکر می کنی یه موجود زنده ست، خیلی با تعجب بهش خیره میشی، امروز تونستم یه چندتا عکس از این صحنه ها شکار کنم... ...
23 فروردين 1391

حموم با بابایی

تقریبا از شب سال تحویل، با بابایی میری حموم، منم بیرون حموم منتظر می مونم که تحویلت بگیرم و لباساتو بپوشونم... بابایی تقریبا هر روز حموم میکنه حالا دیگه شما هم تو این روزهایی که به سمت گرما پیش میره، میشی مثل بابایی که تندتند بری حموم... اینم عکس بعد از حموم دیشب... ...
23 فروردين 1391

همسایه

امیرعلی جون متولد اوایل اسفندماه 90،همسایه ی پایینمونه، قراره همبازیه شما بشه،ببین ماشاالله چه نانازیه... ...
20 فروردين 1391

کردان

این بار دوم بود که با هم رفتیم کردان، بار اول کوچیکتر بودی و هوا سرد بود و ما از ترسمون که سرما نخوری اصلا از ماشین پیاده نشدیم، بیشتر راه رو هم خواب بودی... اینبار با حانیه و هومن رفتیم، اولش یه چرت کوتاه زدی و سرحال بیدار شدی، کلی شیرین کاری می کردی و دوست داشتی تو جمع بچه ها باشی، اینجا هم که داری ماشین سواری می کنی و به فرمون هم رحم نکردی... برگشتنی هم برای بار اول رفتی مغازه بابامحسن و با محیط کار بابا هم آشنا شدی... ...
19 فروردين 1391